|
حذف بایدها
دانش
آموز موفّقی میگفت: من هر وقت خواسته ام از کلمات الزام آور هم چون باید،
میبایستی و حتماً استفاده کنم. نتیجه معکوس گرفته ام . هرگاه گفتم: باید
امروز درسهایم را تمام کنم آن روز عواملی دست به دست هم دادهاند که به من
ثابت کنند تو نباید درسهایت را امروز تمام کنی.
هر روز
اولین روز
دانش
آموزی هر بار که وارد مدرسه میشد، می گفت: امروز اولین روز از بقیهی عمر
من است. من این روز را با خوب یاد گرفتن و بیشتر دانستن جشن خواهم گرفت.
جواب اضافی
معلّمی سؤالی به دانش آموزان داد و از آنها خواست جواب آن
را تا فردا به کلاس بیاورند. روز بعد معلّم از دانش آموزان خواست جواب سؤال
ها را به او بدهند. تعدادی زیادی از دانش آموزان یادشان رفته بود جواب را
بنویسند. تعدادی جواب سؤال را غلط نوشته بودند و فقط سه دانشآموز به سؤال
پاسخ درست داده بودند ولی یکی از دانشآموزان به یک سؤال سه جواب پیدا کرده
بود. معلّم که خود در کار این دانشآموز متحیر مانده بود پرسید: چگونه
توانستی برای یک سؤال چند جواب پیدا کنی؟
دانش آموز گفت: من دریافتهام که پاسخهای زیادی را میتوان برای یک پرسش
پیدا کرد فقط کافی است کمی با جوابها بازی کنی.
یک قدم
جلوتر
دانش آموزی شعارش این بود:« یک قدم جلوتر از کتاب. » او
همیشه تلاش میکرد گامی فراتر از کتاب بردارد. مطالب اضافی یاد میگرفت و
درکلاس با معلّم بحث میکرد. او هم اکنون به عنوان کارآفرین بزرگی صاحب
مجتمع کارخانجات تولید صنایع غذایی است.
دوستی
باکتاب
از
دانشآموز موفّقی پرسیدم : چگونه در درس خواندن موفّق عمل میکنی؟
گفت: من
هر کتابی را که به دست میگیرم ابتدا با آن کتاب طرح دوستی میبندم، اسمش
را می پرسم ، فهرست مطالبش را میبینم و یک دور سریع آن را مرور میکنم،
وقتی هم دیگر را شناختیم برگ، برگ آن را با علاقه میخوانم و هرجا که
میبینم مطلبی برای من جالب است آن را علامت میزنم و آن قدر این عمل را
تکرار میکنم که من و کتاب یکی میشویم .
یادگیری
دانشآموزی به« نابغه در یادگیری » مشهور بود. از او پرسیدم: چگونه مطالب
را یاد میگیری ؟
خندید و
گفت: من قبلاً مطالب را می شنیدم ولی حالا مطالب را می بلعم .
پرسیدم :
مگر مطالب را می توان بلعید ؟
گفت :
آری، ذهن مثل معدهی انسان عمل میکند، همانطور که معده چیزی که به مزاجش
سازگار نیست پس میزند. ذهن هم هر چیزی را که احساس کند به زور بایستی به
خوردش بدهند، نمی پذیرد.
پرسیدم :
پس چه کار میکنی ؟
گفت :
همان طور که با اندک تغییری میتوان غذا را برای معده جذّاب کرد، با اندک
تغییری میتوان مطلب را نیز برای ذهن جالب ساخت.
گفتم :
مثلاً چه طوری؟
گفت:
مثلاً درس تاریخ را با رسم شکل حوادث یاد میگیرم. برای ذهن یک قصّه
میسازم. ذهن عاشق قصّه است، تصویر آنچه را که میگویم میکشم. هم درس
برایم سرگرم کننده می شود و هم نقّاشی من پیشرفت میکند و هم ذهن به راحتی
مطالب را می گیرد وفراموش نمی کند.
یادت باشد به جای
درس دادن به ذهن قصّه بگو در حالی که تصاویر قصّه را هم برای او میکشی. |